خرید بک لینک

حالا که رفته ای ، تعجب می کنم،

چرا کفش هایت را اینجااست !؟

حالا که رفته ای ،

هر صبح ،

گونه های هردو اتاق ،

تاریک است ...!

تاریک از شبی که نرفته !

حالا که رفته ای،

هیچ راهی مرا به جایی نمی برد...!!

در حافظه ام می چرخم ،

همه کلیدهارا گم کرده ام!

حالا که رفته ای،

پرده ها را می کشم،

بی حوصله ی هیچکس،

به گوشه ای می روم...

سر بر زانو می گذارم وفکر می کنم:

به روزی که نخواهد آمد...!

حالا که رفته ای

می گویند در میان همه دفترهایت،

نه پروانه ای خشکیده است،

نه گلی ، نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفتر هایت

کودکی است به نام « هستی »، که با پروانه ها

به سراغ ماه می رود

حالا که رفته ای

بی هوا و بی حوصله ،سر به بیابان می گذارم!

تاتکه ای از ماه در دامنم بیافتد

حالا که رفته ای،

سرت را بر شانه ام بگذار...

وچشمانت را ببند،

اگر در کناره ی راهی، شاعری را دیدی

که در جستجوی 24 سالگیش بود،

بیدارم کن...!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 17:35

صفحه بندی