خرید بک لینک

به ضرب سنگ حادثه ای ،

احساس در سینه ،

واندیشه درسرم،

واژگونه اند ...!

چندان که گاه،

حسی ، اطاعت از بطالت تن ام میکند!

واندیشه ای ، از شرم وقوع ، از سرم می پرد...!

این روزها،

وقار درونم، از یقین به عمق حقیقی ،

بی قرار بی قرار است.

بهار باور تو ،

عطر بهار نارنج اش ،

اندیشه عشق را ،

در شقیقه ام ، مرتعش کرد !

احساس میکنم؛

معصومیت عشق را،تا مغز استخوان ،ادراک میکنم ،

من این احساس را،در هر نفس از این پس زیستن ام،تکثیر میکنم...

تو که می دانی ، لحظه هارا،

به دور حضورت، زنجیر کرده ام!

مبادا مرا ، قربانی قدر نفسی بودن ات کنی !

وهستی ام را،به بستر احتضار ،

تا ته کشیدن انتظار حضور دگر باره ات ، بکشانی ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی