خرید بک لینک

كلاس خالي ...

من واستاد ...

نشسته روي اين سكوي بي بنياد...

تمام حرفهايم پوچ !

تمام ايده هايم باد...!

تو مي آيي ، تو مي آئي،

ومن يكباره خالي ميشوم از تو (درون) ،

به روي صفحه پوشالي كي برد،

برايت مينويسد ،دستهايم :« دوستت دارم «

ولي من ، معني اين جمله را ، حتي نميدانم!!!

دلم ميخواست زمان را باز گردانم ،

به سال يكهزار و سيصدو هشتاد...

ولي افسو س ...!

ولي افسوس ، رؤيا بود و يك حس توهم...

در :

خماري هاي پي درپي...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل صادقی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 2:07

صفحه بندی