در مصاف من و 1، خدا خوابش برد!
تا مرا بست به زنجیر، خداخوابش برد...
سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر، خدا خوابش برد!
- چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من -
وسط این همه تصویر، خدا خوابش برد...
رود یک شب به هوا خواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد
ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد،
آخر سوره ی انجیر، خدا خوابش برد!
شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم :
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد...
[ حامد بهاروند ]
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صادقی